تبليغاتX
یک روز بعد از ظهر
قراره خیلی اتفاقها بیافته

یه روزایی بود که بد جور دلم می گرفت همه اش از خودم می پرسیدم اگه نشه؟ اگه به اونی که این همه دوسش دارم نرسم چی می شه؟ من که نمی تونم تحمل کنم میمیرم، حالا مدتهاست که از اون روزا می گذره اونی که اونهمه دوسش داشتم حتی یه بارم حاضر نشد اون غرور بچه گانه اش رو کنار بذاره و بگه که دوسم داره، و هیچ وقت نگفت اما خدا می خواست قدرتشو بهم نشون بده واسه همینم کسی رو سر راه من گذاشت که حالا که فکر می کنم می بینم طوری دوسش دارم که اصلا قابل مقایسه با مدلی که اونو دوس داشتم نیست ، بله من الان ازدواج کردم با فردی که خدا سر راهم گذاشت و به قول خودمون قسمت بود، می خواستم بگه یه چیزهایی هست که ما ازشون بی خبریم، اما درون این قضایا یه عالمه درس واسه ما هست این تجربه شخصی خودم بود عاشق شدم عاشق موندم اما قسمت ما با هم نبود، باور کنید اگه سرنوشتتون رو اون جور که خدا می خواد بپذیرید خدا هیچوقت چیز بد به بنده هاش نمیده، من الان از داشتن چنین همسری واقعا خدا رو شکر می کنم، فکر نکنید برای به دست آوردن یه چیزی باید اونقدر دست و پا بزنید که خسته بشید به موقع اش وقتی وقتش برسه خدا همه چیز بهتون می ده فقط صبر داشته باشید.....


باید پارو نزد وا داد

باید دل رو به دریا داد

خودش میبردت هر جا دلش خواست

که هرجا برد بدون ساحل همونجاست.....

دست حق یارتون موفق باشین.....

+ درددل جمعه 1388/02/25به وقت 1:43 قبل از ظهر  نویسنده هیچکس  | 

آنچه هستی هدیه ی خدا به توست. آنچه می شوی هدیه ی تو به خداست. پس بی نظیر باش...! 
+ درددل چهارشنبه 1387/10/25به وقت 10:12 قبل از ظهر  نویسنده هیچکس  | 

 

كسي پيدا شد آخر چشممان را آسماني كرد

صميمانه به يك لبخند با ما مهرباني كرد

و باور كن به پاس آن نگاه آشنايش بود

دلم با ني لبكهايش اگر عمري شباني كرد

 در كوچه هاي شهر نامش عاقبت... خواهد شد

در آغاز غزل ها- عشق را -او جاوداني كرد

براي (( ديدني ))ديگر كه شايد بي خبر آيد

نگاهم اولين لبخندهايش را ((نشاني)) كرد

تمام لحظه هاي من به رنگ تازه اي بودند

خيالم را صداي گام او رنگين كماني كرد

تمام شعر هاي من فداي چشماهايش باد

كه از اول به يك لبخند با ما مهرباني كرد

+ درددل سه شنبه 1386/03/29به وقت 11:18 قبل از ظهر  نویسنده هیچکس  | 

سبب منم که می شکنم.... اما حرفی نمی زنم
اگه هیچکس برام نموند، واسه اینه که سبب منم
کاش بدونی ماتم دنیام، بی تو فقط گریه می خوام
کی می دونه این حسرتا چه کرده با روز و شبام
تو زندگیم یه دنیایی، یه کابوسم تو رویایی
یه پاییزم تو بهاری، من یه مرداب تو دریایی
از این گریه چه می دونی؟ نه دردمی نه درمونی
به چه امید می خوای باشی که پیش دردام بمونی؟
تو زندگیم یه دنیایی، یه کابوسم تو رویایی
یه پاییزم تو بهاری، من یه مرداب تو دریایی
سبب منم که می شکنم.... اما حرفی نمی زنم
اگه هیچکس برام نموند، واسه اینه که سبب منم
سبب منم............................. سبب منم........................
+ درددل سه شنبه 1386/02/25به وقت 6:3 بعد از ظهر  نویسنده هیچکس  | 




نمي دانم اين چندمين بار است كه دست تو را گم مي كنم . شايد شايسته دست مهربان تو نيستم ... اما مرا كودكي تصور كن ... يا شاخه گلي تنها در سياره ات ... كنايه هاي من از سر خشم نبود ... تو عازمي و من تو را دوست مي‌داشتم ... حال كه مي خواهي بروي برو ... مي‌دانم كه روزي دوباره دست تو را خواهم يافت .. هيچ دور نيست آن زمان ... گاه و بيگاه چتر مرا باز كن و ببين كه صورتم زير سيلي آفتاب داغ مي‌شود .... مي دانم كه لحظه وداع نزديك است .... بايست .... ! من خواهم گريست ... تو به جان من بدي روا نداشتي ... تو خواهش قلبم را نديده مي گيري .... و خوب مي دانم اين منم كه اسير سياره تو مي مانم و تو سفر مي كني ... يادت باشد وقتي به ستاره ها سفر كردي من از همينجا برايت دست تكان خواهم داد .... زير سايه بان ياد تو منتظر خواهم ماند زيرا كه عشق هرگز نمي ميرد ....
+ درددل سه شنبه 1386/02/04به وقت 0:5 قبل از ظهر  نویسنده هیچکس  | 


دوستم داشته باش
دوستم داشته باش، دوستم داشته باش
بادها دلتنگ اند ، دستها بيهوده
چشم ها بي رنگ اند
دوستم داشته باش ، شهرها مي لرزند ،
برگها مي سوزند ، يادها مي گندند
باز شو تا پرواز ، سبزشو از آواز
آشتي كن با رنگ  ، ‌عشق بازي با ساز
دوستم داشته باش
سيبها خشكيده ، ياسها پوسيده
شيرهم ترسيده
دوستم داشته باش
عطرها در راه اند ، دوستت دارم ها
آه چه كوتاه اند…………
دوستت خواهم داشت ، بيشتراز باران
گرم تراز لبخند ، داغ چون تابستان
دوستت خواهم داشت ، شادترخواهم شد
ناب تر، روشن تر ، بارور خواهم شد
دوستم داشته باش ، برگ را باور كن
‌آفتابي تر شو ، باغ را از بركن
دوستم داشته باش
عطرها در راه اند ، دوستت دارم ها
آه چه كوتاه اند…………
خواب ديدم در خواب  ، آب آبي تر بود
روز پرسوز نبود ، زخم شرم آوربود
خواب ديدم درتو، رود ازتب مي سوخت
نورگيسومي بافت ، باغچه گل مي دوخت
دوستم داشته باش
عطرها در راه اند ، دوستت دارم ها
آه چه كوتاه اند......
+ درددل سه شنبه 1386/01/07به وقت 7:45 بعد از ظهر  نویسنده هیچکس  | 

شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیم و
فقط یک دونه دیوار و شریکم باش شریکم باش
شریک عمر من نیستی بیا هم لحظه باشیم و
همین یک لحظه دیدار و شریکم باش شریکم
فقط در هفته یک لبخند، لبت رو قسمت من کن
اگه خورشید من نیستی بیا و شمع و روشن کن
تمنای شرابم نیست یه جرعه آب شریکم باش
کنار چشمه رویا یه لحظه خواب شریکم باش
شریک زندگیم نیستی، شریک آرزویم باش
اگه نیستی کنار من بیا و روبرویم باش
سلامی کن گه و گاهی به نام آشنا بر من
همین اندازه هم بسه برای شور دل بستن
غزل خونم نباش اما به حرفی ساده شادم کن
اگه دیدی منو بشناس نمی گم اینکه یادم کن
یه عشق نابسامان و چه سامانی ازین خوشتر؟
شکایتنامه دل رو چه پایانی ازین خوشتر؟
شریک سقف من نیستی بذار همسایه باشیم و
فقط یک دونه دیوار و شریکم باش شریکم باش
شریک زندگیم نیستی، شریک آرزویم باش
اگه نیستی کنار من بیا و روبرویم باش

+ درددل چهارشنبه 1385/11/25به وقت 10:26 بعد از ظهر  نویسنده هیچکس  | 


به کویت با دل شاد آمدم با چشم تر رفتم
 به دل امید درمان داشتم درمانده تر رفتم
تو کوته دستی ام می خواستی ورنه من مسکین
 به راه عشق اگر از پا در افتادم به سر رفتم
نیامد دامن وصلت به دستم هر چه کوشیدم
ز کویت عاقبت با دامنی خون جگر رفتم
حریفان هر یک آوردند از سودای خود سودی
 زیان آورده من بودم که دنبال هنر رفتم
 ندانستم که تو کی آمدی ای دوست کی رفتی
 به من تا مژده آوردند من از خود به در رفتم
 مرا آزردی و گفتم که خواهم رفت از کویت
بلی رفتم ولی هر جا که رفتم دربدر رفتم
به پایت ریختم اشکی و رفتم در گذر از من
 ازین ره بر نمی گردم که چون شمع سحر رفتم
 تو رشک آفتابی کی به دست سایه می آیی
دریغا آخر از کوی تو با غم همسفر رفتم

+ درددل چهارشنبه 1385/11/11به وقت 6:20 بعد از ظهر  نویسنده هیچکس  | 

+ درددل سه شنبه 1385/11/10به وقت 0:24 قبل از ظهر  نویسنده هیچکس  | 

+ درددل سه شنبه 1385/11/10به وقت 0:21 قبل از ظهر  نویسنده هیچکس  | 

 
FallT Example Page

Effect on/off


www.rahenarafteh.com